رویدادهای مدرسه
🎨شنبه های هنر و نمایش🎨
خلاصه :
شد شعار هر مسلمان صلوات/تاریخچه عترت و قرآن صلوات/بر شیعه بود نشانه مهر علی/ازازل تا به ابد بر محمد و علی صلواتسلام به سه شنبه های هنری خوش آمدید
بعد از خوردن کره وعسل یه صبگاه خفن پیش به سوی کلاسهای سه شنبه های هنری خفن😍😍
امروز توی کلاس تابستونی ما، یک اتفاق خیلی عجیب افتاد… کلاسیک تبدیل شد به **کارخانهای رنگ و خنده**!پتینهی بامزه (مسواکِ شیطون وارد میشود!)اول خاله هانیه مهربون مربی کلاس پتینه گفت: «بچههاااا! امروز میز کلاس تبدیل میشه به یک زمین بازی رنگی!»بعد یک **کاغذ متری بزرگ** روی میز پهن شد. دو تا رنگ خوشحال آوردیم: **صورتی** و **آبی**. به هرکی یک قلمو رسید و همه با هم شروع کردیم به رنگ کردن.کلاس شد مثل بستنیِ آسمانی! یکی میگفت: «این قسمت مال ابرهای پنبهایه!» یکی میگفت: «من دارم دریا درست میکنم!» یکی هم خیلی جدی رنگ میزد، انگار رئیس کارخانهای رنگهاست!بعد مربی یک چیزی آورد که همه گفت: «ها؟ مسواک؟!» 🪥 مربی گفت: «بله! امروز مسواک برای دندون نیست… برای **بارون رنگی**ه!»مسواک را زدیم توی رنگ سبز (یا رنگ دیگه) و با انگشت اشاره روی پوست مسواک کشیدیم… و یهوووو:**پِچ! پِچ! پِچ!**
قطرههای رنگ مثل بارون پاشید روی کار! یکی گفت: «وای! بارونِ نخودی-سبزی!» یکی گفت: «این یکی شبیه ستاره شد!» یکی هم گفت: «خانم! مسواکم عطسه کرد!» (راست میگفت… مسواک واقعاً عطسه کرد!)
## بخش دوم: طرح برجسته با نایلون (نایلونِ جادوگر)بعد به هرکدوم یک **مقوای کوچولو ۱۰×۱۰** داد. گفتند: «حالا این مقوا، خونهی هنرتونه!»
هرکسی یک رنگ دلخواه کرد و مقوا را **کامل و غلیظ** رنگ کرد. مثل اینکه روی کیک، خامه میمالیم!بعد مربی گفت: «حالا وقتِ نایلونه!» به هرکسی یک تکه **کیسه فریزر یکلا** داد.ما نایلون را گذاشتیم روی مقوا و با سر انگشتها فشار دادیم و پخش کردیم. اینجا صداهای عجیبی توی کلاس پیچید:**چِروپ… چِروپ… چِروپ…** بعد که خشک شد، روی کارها **چروکهای قشنگ** افتاد. شبیهها شبیه دریا بود، شبیهها شبیه نقشه گنج، شبیهها هم شبیه پوست اژدهای مهربون!
** مسیپلی با پوره سیبزمینی** (خمیرِ خوشخوراک... ولی نخوردیم!)
بعد از مربی گفت: «حالا وقتِ یک بازی خوشمزه!» 🥔 به هر بچه یک **سیبزمینی آبپز** داد.اول باید پوستش را جدا میکردیم. یکی گفت: «سیبزمینی لباسشو در آورد!» یکی هم گفت: «این گرمِ مهربونه!»بعد مربی گفت: «با دست لهش کنید!» و ما له کردیم… له کردیم… له کردیم… بدون پورهکن، چون اینجا **دستهامون قوی میشن**بعد چند قطره **رنگ خوراکی** ریختیم توش و شروع کردیم ورز دادن. سیبزمینی ها به خمیرهای رنگی تبدیل شدند! یکی شد، یکی آبی، یکی سبز… انگار سیبزمینیها آرایشگاه!اگر خمیر شل میشد، کمی **آرد** اضافه میکردیم. اگر کشسانتر میخواستیم، **نشسته ذرت** میریختیم.بعد قالبها آمدند و کلاس شد «کارخانهای مجسمهسازی»:
- قالب زدیم
- خراب کردیم
- دوباره ساختیم
- دوباره خراب شدم
- و هیچکس ناراحت نشد، چون اینجا قانونش اینه:
**«خراب کردن هم جزو بازیه!»**
بعدش رفتیم سراغ یک قصهی خیلی بامزه:
کلاس نقش آفرینان
**داستان چتر سبز** ☂️
توی قصه، چند تا حیوان چتر سبزِ فیل کوچولو رو دیدن. اما هر کدوم یه جور نگاهش کردن:
- یکی گفت: «این **ماشین پرنده** منه!»
- یکی گفت: «نه! این **قایق** منه!»
- یکی گفت: «این چتره دیگه!»
فیل کوچولو خیلی مهربون بود و گفت:
**«این چتر سبز مال منه… ولی تو هر وقت خواستی میتونی ازش استفاده کنی.»**
آخر قصه همه دوست شدند و چتر سبز:
یک بار ماشین پرنده شد و رفت توی آسمون،
یک بار چتر شد جلوی بارون رو گرفت،
یک بار قایق شد رو آب راه رفت…
و همه حیوانها تا آخر عمر با هم دوست موندند
بعد نوبت ما شد!
هر بچه یک نقش انتخاب کرد: فیل، خرس، جوجه تیغی و…
با **عروسک دستی** یا **نقاشی حیوان**، نمایش را اجرا کردند.
هرکسی از دید خودش گفت:
«من فکر کردم چتره چون بارون دوست دارم!»
«من فکر کردم قایقه چون دلم دریا میخواست!»
کلاس پر از خنده شد!و آخر کلاس همه ما یک چتر سبز درست کرد که کلاس یادگاری از نقش آفرینی بمونه برامون.
## میانوعده و بازیهای پایانی
بعد از این همه کار بزرگِ هنری و دستورزی، رفتیم سراغ **میانوعده خوشمزه ذرت های بخارپز خفن🌽🌽🌽🌽🌽** تا انرژیهامون شارژ بشه.
بعدش یک **بازی ریتمیک با موسیقی خفن** داشتیم؛ دست زدیم، پا کوبیدیم، حرکت کردیم… انگار کل کلاس شده کنسرت بچههای تابستونی!و در آخر رفتیم به **شهر لیلیپوتی**.
شهری که توش همهچی کوچولو و بامزهست و هر چیزی میتونه جادویی بشه!امروز ما یاد گرفتیم:
- با همکاری، کارها زیباتر میشن
- دستهای ما میتونن کلی کار خفن انجام بدن
- و مهربونی مثل چتر سبزِ فیل کوچولوئه…
**همه میتونن ازش استفاده کنن.**
**امروز ** پر از رنگ، خمیر، قصه، نمایش و خنده بود.
